
به نام زندگی هرگز مگو هرگز
اگه بی تو تنها گوشه ای نشستم تویی تو وجودم.... بی تو با تو هستنم
اگه سبز سبزم تو هجوم پاییز ذره ذره من از تو شده لبریز
ای همیشه همدم واسه درد دلهام عطر تو همیشه جاری تو نفسهام
ای که تار و پودم ازیاد تو بی تاب
با منی ولی باز دوری مثل مهتاب
بی تو با تو بودن شده شب و روزم
بی تو اما یا دت بامنه هنوزم
تویی تو حرفام تو یی تو نفسهام
ولی جای دستات خالی تو دستام
من به شوق و یاد بارون زندم
و پژمرده نمیشم تشنه یک قطرم
اما سرد و دل آزرده نمیشم
سخت وقتی بی تو غزل ها واسه من و تو واژه ای نیست
سخته بی تو با تو بودن سخته اما چاره ای نیست

بی تو با تو بودن شده شب و روزم بی تو اما یادت بامنه هنوزم تویی تو حرفام تو یی تو نفسهام ولی جای دستات خالی تو دستام
از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش
براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم 
سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا 
به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه 
تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر، 
زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم 
جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي 
آسم خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با 
گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس 
كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ... 
مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم 

میلاد حضرت مهدی
مبارک
خبر آمد خبري در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شايد اين جمعه بيايد...شايد
پرده از چهره گشايد...شايد
دست افشان...پاي کوبان مي روم
بر در سلطان خوبان مي روم
مي روم بار دگر مستم کند
بي سر و بي پا و بي دستم کند
مي روم کز خويشتن بيرون شوم
در پي ليلا رخي مجنون شوم
هر که نشناسد امام خويش را
بر که بسپارد زمان خويش را
با همه لحظه خوش آواييم
در به در کوچه ي تنهاييم
اي دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه ي تو از همه پر شور تر
کاش که اين فاصله را کم کني
محنت اين قافله را کم کني
کاش که همسايه ي ما مي شدي
مايه ي آسايه ي ما مي شدي
هر که به ديدار تو نايل شود
يک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشي دست داد
سينه ي ما را عطشي دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سياوش گرفت
نام تو آرامه ي جان من است
نامه ي تو خط اوان من است
اي نگهت خاست گه آفتاب
در من ظلمت زده يک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
اي نفست يارومدد کار ما
کي و کجا وعده ي ديدار ما
دل مستمندم اي جان به لبت نياز دارد
به هواي ديدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم اي عشق تا تو را بينم
تويي که نقطه ي عطفي به اوج آيينم
کدام گوشه ي مشعر
کدام گوشه ي منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشينم
اي زليخا دست از دامان يوسف بازکش
تاصبا پيراهنش را سوي کنعان آورد
ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلي خانه ي پيغمبران را

چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی!
۳۱تیرماه روز میلادتو روز عشق مبارک زینب جان...

به نام حضرت دوست
عشق با روح شقايق زيباست
عشق با نبض دقايق زيباست
عشق با زهر دقايق زيباست
عشق با در حسرت ديدار
تو بودن زيباست.
آي آدما? آي غنچه ها? آي کوچه ها? تو رو خدا بگين نره
پياده ها ?سواره ها ?مسافراي جاده ها? تو رو خدا بگين نره
تو رو خدا بگين نره? اگه بره? من حرفامو به کي بگم؟
آخه من هم عاشق شدم? داره ميره ?من چي بگم؟
آهاي شبا ?ستاره ها? ترانه ها? اگه بره? قشنگي ها رو ميبره
آي آدما? مسافرا ?پنجره هاي کوچه ها? تو رو خدا بگين نره
عاشق شدم ?اون مي دونه? واسه همين داره ميره
اگه بره? کي تو شبام? شعرام رو از من مي گيره؟
نرو ?بمون? اگه کمم ?عاشق شدم خيلي زياد
يادش به خير? چه زود گذشت ?اون اولا يادت مياد؟
مترسکي غريب بودم ?تنها بودم? ساکت و بي صدا بودم
قشنگ بودي? بچه بودم? از آدما جدا بودم
يه حرفي موند? توي دلم ?بهت بگم ?از روزي که گفتي ميرم
خواستم بگم ?دوستت دارم ؟دوستت دارم ؟دوستت دارم
نه خنده ها? نه گريه ها? نه اونهمه ترانه و گلايه ها
هيچي به يادت نمياد? نه بوسه و نه کوچه و نه سايه ها
داره ميره ?تا دوباره? ساکن اون شبها بشم
تو باغ سرد لحظه هام? مترسکي تنها بشم
عمر منم با رفتنت ?انگاري رو به آخره
منم مي خوام عاشق بشم? تو رو خدا بگين نره





جشن تولد تو جشن تولد تمام خوبیاس
جشن تو شروع زیبایی تموم شادیاس
جشن تو طلوع یک روز قصه سه برام....
وقت شکرگزاری وبسوی درگاه خداست
عزیزم تولدت مبارک.
تولدت مبارک
امروز 21 اردیبهشت تولد خواهر خانوم عزیزم زهره خانوم گل است
امیدوارم هر جا که هست خوشحال وسلامت باشه
از طرف هادی دیونه ی ابجی زینبت
همه دنیا یه جاده ست
من وتو مسافراشیم
قدر امروز رو بدونیم
شاید که فردا نباشیم






دل تومثل یه دریاست
قلب من کوچیک وتنهاست
حکمت خداتوآینه
دل توبه این بزرگی
جاشده توقلب من
آره اینه حرف آخر
که دوست دارم زینب جان






![]()


تقدیم زینب گلم
ان که میگفت زیک گل نشود فصل بهار
چه خبر داشت که همچون تو گلی میروید
زینب جان عیدت مبارک
عید رو به همه دوستهای خوبم که میان و
به من سر میزنند تبریگ میگم امیدوارم سال خوبی داشته باشین
ای عشق من ای عشق والا ای عشق دیرینم ای عشق بهترینم
دوستت دارم به خدا








دیونتم 






![]()






مي خوام برات اين جمله را بنويسم









فقط اينو خوب بدون كه خيلي عزيزي برام






![]()


دلم می خواد داد بزنم
دلم می خواد فریاد بزنم
دلم می خواد بهت بگم
که چقدز دوستت دارم
بي تو با خاطره هايت چكنم؟؟؟
اگه عاشقي يه درده 
چه كسي درد نديده
تو بگو كدوم عاشق
رنج دوري نكشيده
اگه عاشقي يه گناهه
ما همه غرق گناهيم
ميون اين همه آدم
يه غريب و يه تنهاييم
كجايي مي دانم كه تو را هرگز نخواهم داشت
مي دانم كه غم تنهايي عذاب لحظه هاي عمرم خواهد شد
بي تو با خاطره هايت چكنم

ولي براي من تو يك دنيايي


بنام تنها پرستوی جزیره ی قلبم
من آن سنگ غریب روزگارم
غمی در انتهای سینه دارم
تمام هستیم یک قلب پاک است
که آن را زیر پایت می گذارم.
گر دوریم دلیل بی وفایی نیست
وفا آنست که نامت را همیشه بر
زبان دارم.
تو را من چشم در راهم
درآن هنگام که باز آیی
اگرصد نفر دوستت داشته باشند بدان یکی از آنها منم
اگر ده نفر دوستت داشته باشند بدان یکی ارآنها منم
اگر یکی دوستت بدارد بدان که آن منم
گر کسی دوستت نداشته باشد بدان من مرده ام.


عاشقي يعني اسير دل شدن با هزاران درد و غم يکي شدن
عاشقي يعني طلوع زندگي با صداقت همنشين گل شدن عاشقي يعني که
شبها تا سحر وارد دنياي روياها شدن عاشقي يعني تحمل ، انتظار مثل
ماه آسمان تنها شدن عاشقي يعني دو ديده تا ابد پر ز گهر هاي دريايي
شدن .بس


در اين دنياي پوچ و سرد و خاموش
مكن اي گل ، دل من را فراموش
نمي گويم هميشه پيش من باش
ولي گاهي پرستوي دلم باش
در اين ظلمت در اين آشفته بازار
د ل عاشقترينم را به ياد آر
زيبايی عشق به سکوته نه فرياد
زيبايی عشق به تحمله نه خورد شدن و فرو ريختن
عشق خياليه که اگه به واقعيت برسه تمام شيرينيه خودش و از دست میده
عشق يه کويره که عاشق تشنه با رويايه سراب معشوق قدم به جلو ميزاره
عشق سخن گفتن با نگاهه
عشق اميد به رسيدن و ترس از نرسيدنه

نمی توانم عهد کنم تغییر نخواهم کرد
نمي توانم عهد كنم كه گاهي احساسات تو را جريحه دار نخواهم كرد
نمی توانم عهد کنم که خلقیات متفاوت نخواهم داشت
نمي توانم عهد كنم كه همواره قوي نخواهم بود
نمي توانم عهد كنم كه آشفته نخواهم بود
مي توانم عهد كنم كه همواره پشتيبان تو خواهم بود
نمي توانم عهد كنم كه قصوري نخواهم كرد
مي توانم عهد كنم كه با تو
افكار و احساساتم را با تو
سهيم خواهم شد
اما...
می توانم عهد کنم که تو را آزاد خواهم گذاشت تا خودت باشی
مي توانم عهد كنم كه با تو كاملا صادق خواهم بود
مي توانم عهد كنم كه هر كاري بكني دركت خواهم كرد
مي توانم عهد كنم كه با تو خواهم گريست و خواهم خنديد
مي توانم عهد كنم كه كمكت خواهم كرد به هدف هايت برسي
اما...
پيش از همه مي توانم عهد كنم كه
دوستت خواهم داشت

یک روز رسد غمی به اندازه ی کوه یک روز رسد نشاط اندازه ی دشت
افسانه ی زندگی چنین است عزیز در سایه ی کوه باید از دشت گذشت

این دقایق اخر لحظه ی خوش سقاست
یا اخا سرم اینجاست روی دامن زهرا
یا اخا چرا مادر دیدگان تر دارد
مثل تو کنار من دست و برکمر دارد
کاشکی دستام میتونست تیر از تو چشمت دراره
کاشکی دستام میتونست سرت رو زانوم بزاره
شهادت جانسوز امام حسین وهفتادودو تن از
یاران باوفایش رو به شما دوستان
خوبم تسلیت میگم
التماس دعا
من همیشه به دنبال گفتگو با خدا بودم درخواب وبیداری صدای پرسید:پس تو میخواهی با من گفتگو کنی
من درپاسخ گفتم : اگر وقت دارید
خدا خندید:وقت من بی نهایت است
در ذهنت چیست که میخواهی بپرسی؟
پرسیدم چه چیز بشر شما رو متعجب میسازد؟خدا پاسخ داد کودکیشان
اینکه انان از کودکیشان خسته میشوند وعجله دارند که بزرگ شوند بعد دوباره پس از مدت ها ارزو دارند که کودک باشند
این که سلامتی خود را از دست میدهند تا پول به دست اورندوبعد پولشان رااز دست میدهند تا دوباره سلامتی خود را به دست اورند
این که با اضطراب به اینده مینگرند وحال رافراموش میکنند وبنابراین نه در حال زندگی میکنند ونه در اینده.
این که به گونه ای زندگی میکنند گویی هرگز نمیمیرند وبه گونه ای میمیرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند(برای مدتی سکوت کردیم)
من دوباره پرسیدم:درمقام افریدگار میخواهی بنده ات کدام درسهای زندگی را بیاموزد؟
او گفت بیاموزد که نمیتوانند کسی را وادار کنند عاشقشان باشند تنها کاری که میتواند بکنند این است که اجازه بدهند خودشان دوست داشته باشند
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخمهای عمیقی در قلب انان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول میکشد تا این زخمها را التیام بخشیم بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترینها را دارد بلکه کسی است که کمترینها را نیاز دارد
بیاموزیم انسانهایی هستند که انان را دوست دارند فقط نمیدانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند
بیاموزیم که دونفر میتوانند باهم به یک نقطه نگاه کنند اما ان را متفاوت ببیند
بیاموزید کافی نیست که فقط دیگران ببخشند بلکه نیز باید خود راببخشند
من با خضوع گفتم: از شما بابت این گفتگو متشکرم . ایا چیز دیگری هست که دوست دارید بندهایتان بدانند
خداوند گفت :فقط این که بدانند من این جا هستم