![]() |
![]() |
|
| به نام زندگی هرگز مگو هرگز |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/11/08ساعت 10 بعد از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
|
اگه بی تو تنها گوشه ای نشستم تویی تو وجودم.... بی تو با تو هستنم اگه سبز سبزم تو هجوم پاییز ذره ذره من از تو شده لبریز ای همیشه همدم واسه درد دلهام عطر تو همیشه جاری تو نفسهام ای که تار و پودم ازیاد تو بی تاب با منی ولی باز دوری مثل مهتاب بی تو با تو بودن شده شب و روزم بی تو اما یا دت بامنه هنوزم تویی تو حرفام تو یی تو نفسهام ولی جای دستات خالی تو دستام من به شوق و یاد بارون زندم و پژمرده نمیشم تشنه یک قطرم اما سرد و دل آزرده نمیشم سخت وقتی بی تو غزل ها واسه من و تو واژه ای نیست سخته بی تو با تو بودن سخته اما چاره ای نیست بی تو با تو بودن شده شب و روزم بی تو اما یادت بامنه هنوزم تویی تو حرفام تو یی تو نفسهام ولی جای دستات خالی تو دستام |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/08/24ساعت 8 بعد از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم ![]() سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا ![]() به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه ![]() تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر، ![]() زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم ![]() جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي ![]() آسم خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با ![]() گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس ![]() كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ... ![]() مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم ![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/07/17ساعت 4 بعد از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/06/18ساعت 11 بعد از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
|
میلاد حضرت مهدی
مبارک
خبر آمد خبري در راه است |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/05/25ساعت 6 بعد از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
|
چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی!
۳۱تیرماه روز میلادتو روز عشق مبارک زینب جان...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/31ساعت 9 قبل از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
|
به نام حضرت دوست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/26ساعت 5 بعد از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/03/31ساعت 10 بعد از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/03/31ساعت 10 بعد از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
آي آدما? آي غنچه ها? آي کوچه ها? تو رو خدا بگين نره |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/03/31ساعت 10 بعد از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
|
جشن تولد تو جشن تولد تمام خوبیاس جشن تو شروع زیبایی تموم شادیاس جشن تو طلوع یک روز قصه سه برام.... وقت شکرگزاری وبسوی درگاه خداست عزیزم تولدت مبارک. تولدت مبارک امروز 21 اردیبهشت تولد خواهر خانوم عزیزم زهره خانوم گل است امیدوارم هر جا که هست خوشحال وسلامت باشه از طرف هادی دیونه ی ابجی زینبت همه دنیا یه جاده ست
من وتو مسافراشیم
قدر امروز رو بدونیم
شاید که فردا نباشیم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/02/21ساعت 4 بعد از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
|
دل تومثل یه دریاست قلب من کوچیک وتنهاست حکمت خداتوآینه دل توبه این بزرگی جاشده توقلب من آره اینه حرف آخر که دوست دارم زینب جان |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/01/01ساعت 1 قبل از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
|
تقدیم زینب گلم ان که میگفت زیک گل نشود فصل بهار چه خبر داشت که همچون تو گلی میروید زینب جان عیدت مبارک عید رو به همه دوستهای خوبم که میان و به من سر میزنند تبریگ میگم امیدوارم سال خوبی داشته باشین |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/01/01ساعت 0 قبل از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
|
ای عشق من ای عشق والا ای عشق دیرینم ای عشق بهترینم دوستت دارم به خدا
مي خوام برات اين جمله را بنويسم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/01/01ساعت 0 قبل از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
|
فقط اينو خوب بدون كه خيلي عزيزي برام
دلم می خواد داد بزنم دلم می خواد فریاد بزنم دلم می خواد بهت بگم که چقدز دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/01/01ساعت 0 قبل از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
|
بی توچه کنم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/01/01ساعت 0 قبل از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
|
دوست دارم
بنام تنها پرستوی جزیره ی قلبم من آن سنگ غریب روزگارم غمی در انتهای سینه دارم تمام هستیم یک قلب پاک است که آن را زیر پایت می گذارم. گر دوریم دلیل بی وفایی نیست وفا آنست که نامت را همیشه بر زبان دارم.
تو را من چشم در راهم درآن هنگام که باز آیی
اگرصد نفر دوستت داشته باشند بدان یکی از آنها منم اگر ده نفر دوستت داشته باشند بدان یکی ارآنها منم اگر یکی دوستت بدارد بدان که آن منم گر کسی دوستت نداشته باشد بدان من مرده ام.
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/01/01ساعت 0 قبل از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
![]() عاشقي يعني اسير دل شدن با هزاران درد و غم يکي شدن
عاشقي يعني طلوع زندگي با صداقت همنشين گل شدن عاشقي يعني که
شبها تا سحر وارد دنياي روياها شدن عاشقي يعني تحمل ، انتظار مثل
ماه آسمان تنها شدن عاشقي يعني دو ديده تا ابد پر ز گهر هاي دريايي
شدن .بس
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/01/01ساعت 0 قبل از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/01/01ساعت 0 قبل از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
|
سخن یک عاشق
در اين دنياي پوچ و سرد و خاموش
مكن اي گل ، دل من را فراموش
نمي گويم هميشه پيش من باش
ولي گاهي پرستوي دلم باش
در اين ظلمت در اين آشفته بازار
د ل عاشقترينم را به ياد آر
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/01/01ساعت 0 قبل از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/06ساعت 10 بعد از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
|
زيبايی عشق به سکوته نه فرياد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/06ساعت 10 بعد از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
|
نمی توانم عهد کنم تغییر نخواهم کرد نمي توانم عهد كنم كه گاهي احساسات تو را جريحه دار نخواهم كرد نمی توانم عهد کنم که خلقیات متفاوت نخواهم داشت نمي توانم عهد كنم كه همواره قوي نخواهم بود نمي توانم عهد كنم كه آشفته نخواهم بود مي توانم عهد كنم كه همواره پشتيبان تو خواهم بود نمي توانم عهد كنم كه قصوري نخواهم كرد مي توانم عهد كنم كه با تو افكار و احساساتم را با تو سهيم خواهم شد اما... می توانم عهد کنم که تو را آزاد خواهم گذاشت تا خودت باشی مي توانم عهد كنم كه با تو كاملا صادق خواهم بود مي توانم عهد كنم كه هر كاري بكني دركت خواهم كرد مي توانم عهد كنم كه با تو خواهم گريست و خواهم خنديد مي توانم عهد كنم كه كمكت خواهم كرد به هدف هايت برسي اما... پيش از همه مي توانم عهد كنم كه دوستت خواهم داشت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/06ساعت 10 بعد از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
|
یک روز رسد غمی به اندازه ی کوه یک روز رسد نشاط اندازه ی دشت افسانه ی زندگی چنین است عزیز در سایه ی کوه باید از دشت گذشت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/06ساعت 10 بعد از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/06ساعت 10 بعد از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/06ساعت 10 بعد از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
|
کسی نیست که بنویس تولدت مبارک اخه 2بهمن تولدم خودم که میتونم بنویسم تولدم مبارک |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/01ساعت 4 بعد از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
|
کسی نیست که بنویس تولدت مبارک اخه 2بهمن تولدم خودم که میتونم بنویسم تولدم مبارک |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/01ساعت 4 بعد از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
|
این دقایق اخر لحظه ی خوش سقاست یا اخا سرم اینجاست روی دامن زهرا یا اخا چرا مادر دیدگان تر دارد مثل تو کنار من دست و برکمر دارد کاشکی دستام میتونست تیر از تو چشمت دراره کاشکی دستام میتونست سرت رو زانوم بزاره شهادت جانسوز امام حسین وهفتادودو تن از یاران باوفایش رو به شما دوستان خوبم تسلیت میگم التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/10/24ساعت 8 بعد از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
|
من همیشه به دنبال گفتگو با خدا بودم درخواب وبیداری صدای پرسید:پس تو میخواهی با من گفتگو کنی من درپاسخ گفتم : اگر وقت دارید خدا خندید:وقت من بی نهایت است در ذهنت چیست که میخواهی بپرسی؟ پرسیدم چه چیز بشر شما رو متعجب میسازد؟خدا پاسخ داد کودکیشان اینکه انان از کودکیشان خسته میشوند وعجله دارند که بزرگ شوند بعد دوباره پس از مدت ها ارزو دارند که کودک باشند این که سلامتی خود را از دست میدهند تا پول به دست اورندوبعد پولشان رااز دست میدهند تا دوباره سلامتی خود را به دست اورند این که با اضطراب به اینده مینگرند وحال رافراموش میکنند وبنابراین نه در حال زندگی میکنند ونه در اینده. این که به گونه ای زندگی میکنند گویی هرگز نمیمیرند وبه گونه ای میمیرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند(برای مدتی سکوت کردیم) من دوباره پرسیدم:درمقام افریدگار میخواهی بنده ات کدام درسهای زندگی را بیاموزد؟ او گفت بیاموزد که نمیتوانند کسی را وادار کنند عاشقشان باشند تنها کاری که میتواند بکنند این است که اجازه بدهند خودشان دوست داشته باشند بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخمهای عمیقی در قلب انان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول میکشد تا این زخمها را التیام بخشیم بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترینها را دارد بلکه کسی است که کمترینها را نیاز دارد بیاموزیم انسانهایی هستند که انان را دوست دارند فقط نمیدانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند بیاموزیم که دونفر میتوانند باهم به یک نقطه نگاه کنند اما ان را متفاوت ببیند بیاموزید کافی نیست که فقط دیگران ببخشند بلکه نیز باید خود راببخشند من با خضوع گفتم: از شما بابت این گفتگو متشکرم . ایا چیز دیگری هست که دوست دارید بندهایتان بدانند خداوند گفت :فقط این که بدانند من این جا هستم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/10/19ساعت 8 بعد از ظهر توسط هادی و هدیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اسم :هادی
فامیل: مجنون سن :2سال سال تولد : 1384 شماره شناسنامه : 3141365 ساكن : شهر جنون سلام به همه ی عاشقها این وبلاگ را تقدیم به کسی میکنم که خیلی دوستش دارم و شده همه ی زندگیم همه ی وجودم و همه ی فکر و ذکرم امیدوارم که هر جا هست موفق باشه. برای همه ی عاشقام آرزوی موفقیت می کنم. برای او .... که صدایش ترنم دلنشین باران و نگاهش فروغ روشنایی مهتاب است دوستت دارم... |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر شعرعاشقانه جک |
| پیوندها |
|
کلبه عشاق(خاطرات خودم) فقط به خاطر تو عصاره ی جوانی<افشین> محمد <عاشق یانگوم> دوست دارمها اه چه کوتاهند<بهرام> دلم از دنیاو ادماش گرفته بوی گندم ÷روانه وار عشق من سلام به تو ای عشق محبت 00000 |
|
RSS
|